در این داستان، ((کیلب)) پس از تولد، مادرش را از دست میدهد و ((مگی)) خواهر بزرگترش نگهداری از او را برعهده میگیرد .آنها در کنار پدر کشاورزشان در مزرعهای سرسبز زندگی میکنند، اما یک روز زنی به نام سارا در پی درخواست آگهی پدر، به منزل آنان میآید و با او ازدواج میکند .
سارا زنی بسیار مهربان است و به همین سبب بچهها به راحتی مجذوب رفتار او شده روزگار خوشی را در کنار او سپری میکنند .
این داستان برای گروههای سنی((ج)) و ((د)) به فارسی ترجمه شده است .
برگرفته از متن کتاب:
کیلب پرسید: «مادر هم هر روز آواز میخواند؟» او که نزدیک اجاق نشسته بود و دستهایش را ستون چانه اش کرده بود، ادامه داد: «یعنی هر روز هر روز؟»
هوا گرگ و میش بود و سگها روی سنگ گرم مقابل اجاق و کنار پای او، دراز کشیده بودند. برای دومین بار در آن هفته، بیستمین بار در آن ماه و صدمین بار در آن سال و سالهای پیش از آن به او جواب دادم: «هر روز هر روز.»
– بابا هم آواز میخواند؟
– بله بابا هم آواز می خواند. کیلب این قدر جلو نیا می سوزی.
صندلی اش را عقب کشید صدای خشکی از کشیده شدن صندلی سنگ مقابل اجاق برخاست و سگها تکانی به خود دادند لاتی سیاه و کوچک دمش را تکان داد و سرش را بلند کرد. نیک دوباره خوابید.
خمیر نان را روی سنگ مرمر میز آشپزخانه چندین بار برگرداندم…