رمان برای مریم .....لذتش به همان دویدن بود. با رسیدن لذتم تبدیل میشد به نگاهی حسرت بار به جادهی پشت سرم و بعد پیدا کردن عیسی خان که کجای ویال ایستاده است. آن روز-هشت سال پیش- تا در را بستم و جلوتر از مامان وارد خانه شدم رو به من گفت: -بذار اول مادرت بیاد تو، بعد تو پشت سرش بیا! روسریت رو هم بکش