جلد سوم کارآگاه کنجوکو تقدیم کودکان و نوجوانان این مرز و بوم می گردد .
از متن کتاب :
تا شهاب خودشس را با هزار عجله به باغ ارم رساند خبری از سفینه ی فضایی ها نبود . عینک کارآگاهی خاله را روی چشمش گذاشت و همه جا را نگاه کرد .
سفینه ی فضایی بالای حوض بزرگ فواره ای نمایان شد . با اسکوترش دور حوض آبی رنگ چرخید . چشم از سفینه برنداشت . فقط توانست سفینه را ببیند . با خودش گفت : دیگر راه برگشتی نیست . خاله جان مهربانم من اینجا هستم !
سفینه قیژژژ ویژژژی زد و بالای سر باغ ارم شروع به گشتن کرد . روی بلندترین سروناز ، کاج ها ، درختان نارنج و انار ، گل های رز ، برکه ی ماهی های رنگی ، بنه گاه و … شهاب هم از روی زمین دنبالشان چرخید . تا این که سفینه همان بالا ایستاد .
شهاب درست پایین سفینه ایستاد . جعبه و تفنگ چسبیش را از کوله پشتی اش درآورد . به سختی آب دهانش را قورت داد . تفنگش را به طرف آن ها گرفت .
با صدای لرزان گفت : اول خاله جانم را بدهید بعد جعبه را می دهم . ناگهان از زیر سفینه ی فضایی صورتی رنگ ، حباب خیلی بزرگی بیرون آمد که خاله مان توی آن بود . باد حباب را برد . شهاب با آخرین سرعت به دنبال حباب رفت .
سفینه از بالا به شهاب نزدیک شد . شاخک های فرتی تا بالای سر شهاب کش آمد . جعبه را از دست شهاب قاپید . و در یک چشم برهم زدن غیب شد .
حباب به شاخه ی تیز گل یخ برخورد کرد . تق …ترکید … خاله صحیح و سالم روی چمن های نرم افتاد. شهاب و خاله با خوشحالی یکدیگر را بغل کردند .