کتاب «میدانم که نمیدانم»، شامل یک مقدمه و یک جستار مختصر ادبی-فلسفی است. این کتاب با یادداشتی دربارهٔ کتاب و کتابخوانی و چالشهای موجود در این مسیر آغاز میشود و در ادامه با استناد به آثار برخی از شاعران و نویسندگان بزرگ جهان، اطمینان و جزماندیشی انسانها مورد چالش قرار میگیرد.
در پارهای از این کتاب، که مضمون اصلی آن سردرگمی و ناتوانی انسان در رسیدن به یقین و تبلیغ شک و تردید است، میخوانیم:
همواره با خود زمزمه میکنم:
تا بدانجا رسید دانشِ من
که بدانم همی که نادانم
و آهسته و زیرلب میگویم:
من نمیدانم و نمیدانم
من سؤالی در جوابِ سؤالم
من، یکی از شاعران بلخ در قرن چهارم هجری هستم. من، ابوشکور بلخیام، که شبی در خواب دید به ویسواوا شیمبورسکا تبدیل شده است! حال نمیدانم ابوشکورم که در رویا خود را شاعری لهستانی دیده است یا شیمبورسکا هستم که در رویایی دیگر خود را ابوشکور میبیند...