گفتار نویسنده:
خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود. اینجا شهر نیست. جنگل است. شوره زار است. کویر است و مرداب است و بوی تعفن آن جهان را پر کرده است. شاید کتاب من، نسیم معطری باشد به مشامهای خسته از خیانت و جنایت.
باشد که این روزگار ننگین بسر آید. به کشورم باز گردم و در سایه زبان زیبای فارسی و در کنار انسانهائی که در این روزگار بیکسی، کس و کار یکدیگر بوده اند، برای ساختن ایران قدم بردارم و از یاد ببرم که لس آنجلس خود شعبه می بود از فجیع ترین جوامع بشری و درندگان این شهر که خود را به زیور روزنامه و مجله و رادیو تلویزیون آراسته بودند، هزاران بار کثیف تر بودند از پاسدارانی که از روی فقر و یا جهالت و یا عدم وجود فرهنگ به میلیونها مردم ایران در داخل کشور ظلمها می کردند.
باشد که روزگار ظلم نیز بسر آید و آفتاب برآید و حقیقت در چهره مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که بسوی آن گام برمی داریم. من باعشق بدنیا آمده ام. با عشق زندگی کرده ام و با عشق نیز از دنیا می روم تا آن چیزی که از من باقی میماند فقط عشق باشد.