این کتاب داستان هفت مرد و سه زن است که به یک جزیره دعوت میشوند. آنها یک اشتراک با هم دارند. تمامشان در گذشته باعث مرگ یک نفر شدهاند. به ظاهر برای تعطیلات آمدهاند اما متوجه میشوند یک فرد مرموز در جزیره قصد کشتن آنها را دارد و قربانیها را بر اساس یک شعر قدیمی انتخاب میکند. آنها باید نجات پیدا کنند.
شعری که قتلها براساس آن انجام میشود این است: ده پسربچه سیاهپوست برای خوردن شام رفتند. یکی از آنها خود را خفه کرد. نه تای دیگر باقی ماندند آنها تا دیروقت بیدار نشستند تنها یک نفر آنها بیشتر از بقیه خوابید. هشت تا باقی ماند. هشت پسربچه سیاهپوست در دون سفر کردند و یکی از آنها تصمیم گرفت همان جا بماند. شدند هفت تا. هفت پسربچه سیاهپوست چوب میشکستند که یکی از آنان سرش برید، ماند شش بچه. یک پسربچه سیاهپوست با یک کندوی عسل بازی کرد و یک زنبور او را نیش زد ماند پنج تا بچه.
پنج پسربچه سیاهپوست به دادگاه رفتند یکی از آنها محکوم شد ماند چهار بچه. یک پسربچه سیاهپوست به دریا رفت یک ماهی بزرگ او را خورد، ماند سه بچه. سه بچه سیاهپوست در باغ وحش قدم میزدند که یک خرس یکی از آنان را خورد، ماند دو بچه. دو پسربچه سیاهپوست در آفتاب نشسته بودند که یکی از آنان کباب شد، ماند یک بچه. یک پسربچه سیاهپوست تنهای تنها ماند، او هم رفت خودش را دار زد. آن وقت هیچ کس دیگر نماند.
قاضی واگرو، دکتر ادوارد آرمسترانگ، آنتونی ماریستن تاجر، وراکلایتون پرستار، کاپیتان فیلیپ لومبارد و سایرین به یک میهمانی در جزیره نیگر دعوت میشوند. میزبان آنها خانم و آقای آون است که هنوز نرسیده اند. این میهمانان هرکدام به نحوی مرتکب جرمی شده اند که قانون هم نتوانسته است جرم آنها را ثابت کند. ولی یک نفر از مجرمیت و محرز بودن جرم آنها اطلاع دارد و برای به کیفر رساندن آنها نقشه خارق العاده ای میکشد.
هنوز چندساعتی از ورود میهمانان نگذشته که گرامافونی حقیقت این گردهمای را برای آنان روشن میکند. شخص ناشناس از گرامافون تکتک آنان را به جنایت محکوم میکند و حتی تاریخ و نام مقتولین را هم بازگو میکند. اضطراب و نگرانی میهمانان را فرامیگیرد و با ادامه ماجرا مجرمان یکییکی به قتل میرسند.