منتظر ایستاده بودم و هی از این پا به آن پا
میکردم تا باالخره از آن ساختمان غول پیکر که
چیزی کم از آسمان خراش نداشت خارج شود.مدت
ها بود رفت و آمدش را زیر نظر داشتم و چک
می کردم تابه امروز و این لحظه برسم.با دیدنش
که باالخره بعد از یک ساعت و نیم معطلی بیرون
آمد،درجا کاله کاسکتم را روی سرم گذاشتم وقابش
را پایین کشیدم.سوار موتور شدم وزیپ کاپشن
بادی َگل گشادم را باال کشیدم،داشت با تلفن حرف
می زد و به هیچ عنوان حواسش به خیابان
نبود،موتور را
روشن کردم وبا سرعت حساب شده ای نزدیکش
شدم،کیف سامسونت نقره ای رنگ را در دستش
شل و ول چسبیده بود،فکر نمیکرد کسی آن هم در
این ساعت از شلوغی روز هوس شبیخون به
سرش بزند،وقتی رویش را برگرداند تا در ماشین