تصوف
یک روز شیخ ما با جمع صوفیا و بدراً سیایی رسید، سر اسب کشید و ساعتی توقف کرد. پس گفت می دا نیدا ین آسیا چه میگوید؟ می گوید که تصوف ا پنست که من در آنم . درشت می ستانم و نرم باز مید هم و گرد خویش طواف میکنم ، سفرد رخود کنم هر چه نباید از خود د و ز خود دور کنم. ازین سخن همه جمع را وقت خوش گشت اسرارالتوحید