نمایشنامه «محاکمه ژاندارک در روآن، ۱۴۳۱» از آن آثار برتولت برشت است که برخلاف نمایشنامههای مشهورترش، کمتر درباره خودِ قهرمان و بیشتر درباره سازوکار قدرت، دادگاه و ایدئولوژی است. عنوان اصلی آلمانی اثر Der Prozess der Jeanne d’Arc zu Rouen ۱۴۳۱ است و در انگلیسی معمولاً با عنوان The Trial of Joan of Arc at Rouen, ۱۴۳۱ شناخته میشود.
این اثر در واقع یک نمایشنامه مستقلِ کاملاً اصیل از برشت نیست، بلکه اقتباسی است از نمایشنامه رادیویی آنا زگرس درباره محاکمه ژاندارک؛ زگرس نیز اثر خود را بر اساس اسناد تاریخی محاکمه ژاندارک بنا کرده بود. برشت در سال ۱۹۵۲ این متن را برای اجرای صحنهای بازپرداخت کرد و آن را همراه با بنّو بزون آماده کرد؛ نمایش در نوامبر همان سال در برلینر آنسامبل به صحنه رفت و کته رایخل نقش ژاندارک را بازی کرد.
داستان به سال ۱۴۳۱ و شهر روآن فرانسه بازمیگردد؛ زمانی که ژاندارک پس از دستگیری در اختیار نیروهای انگلیسی و دستگاه کلیسایی همسو با آنان قرار گرفته و محاکمه میشود. برشت، برخلاف روایتهای قهرمانانهای که ژاندارک را صرفاً قدیسهای شجاع و معصوم نشان میدهند، توجه خود را به خودِ فرایند محاکمه معطوف میکند: پرسشها، بازجوییها، اتهامها، استدلالهای مذهبی و تلاش مقامهای کلیسا برای تبدیل یک مسئله سیاسی و نظامی به مسئلهای ظاهراً صرفاً دینی. محاکمه تاریخی ژاندارک نیز مجموعهای بسیار مفصل از صورتجلسات و اظهارات برجای گذاشته است و متن برشت از همین فضای مستند استفاده میکند.
یکی از نکات مهم نمایش این است که ژاندارک در مرکز قدرت نیست؛ در مرکزِ محاصره قدرت قرار دارد. او دختر جوانی از طبقه فرودست است که در برابر مجموعهای از نهادهای بسیار قدرتمند قرار میگیرد: ارتش اشغالگر، روحانیان، قضات، اشراف و دستگاه سیاسی. از این نظر، نمایش صرفاً داستان شهادت یک قهرمان مذهبی نیست؛ برشت میخواهد نشان دهد که چگونه قدرت میتواند از قانون، مذهب و زبان رسمی برای مشروع جلوه دادن حذف یک مخالف استفاده کند.
حتی کسانی که ظاهراً صرفاً در مقام قاضی یا روحانی ظاهر میشوند، درون شبکهای از منافع سیاسی قرار دارند.
خلاصه رسمی اجرای انگلیسی اثر نیز بر همین نکته تاکید میکند: نابودی ژاندارک برای نیروی اشغالگر و روحانیان همکار با آن، منافعی مشترک ایجاد میکند، هرچند میان خود این دو گروه نیز تضاد منافع وجود دارد. از این جهت، عنوان «محاکمه» بسیار مهمتر از خودِ «ژاندارک» است. مسئله فقط این نیست که آیا ژاندارک گناهکار است یا بیگناه؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد «گناه» را تعریف کند و چه کسی قدرت تعیین حقیقت را در اختیار دارد.
دادگاه میتواند پرسشهایی به ظاهر دینی مطرح کند، اما پشت این پرسشها مناسبات قدرت سیاسی و نظامی قرار دارد. این همان نوع نگاه انتقادی است که با تئاتر حماسی برشت سازگاری دارد: تماشاگر نباید صرفاً با سرنوشت ژاندارک همذاتپنداری کند و در پایان گریه کند؛ باید از خودش بپرسد چه سازوکاری باعث شد چنین سرنوشتی ممکن شود؟ چه کسانی از آن سود بردند؟ و آیا چیزی که «عدالت» نامیده میشود واقعاً عدالت است؟