خلاصهای از داستان رمان فردا زنده میشوم:
وارد باغ بزرگ که بشوید دختری رو میبینید که با موهای گندمی و چشمهای یشمی روی درخت نشسته، خورشید دختری از جنس سادگی، پای حرفهاش بشینید برای شما میگوید که پا به زندگی بهمن میگذارد. بهمن هم با هزار و یک دلیل که عشق به خورشید هیچ جایی در آن نداره با او ازدواج میکند.
اما خورشید هیچ نصیبی از زندگی ندارد جز رانده شدن و میرود، میرود تا خودش را بسازد، تبدیل بشود به کسی که روزی بتواند برگردد، روزی که بتواند در مقابل تمام ظلمهای اولین مرد زندگیش بایسته و حقش رو بگیره…
در قسمتی از رمان فردا زنده میشوم میخوانید:
خورشیدی که فروغ نداشت، میان تاریکیهایش نور خوشبختی را میان شما را دس مردی جستجو کرد که ریشهی وجودش را خشکاند لحظهی مردنش دستی منجی شد و او تکیه کرد به فردا فردایی که زنده شود و بازگردد تا دیروز سیاهش را رنگ امروز بزند. هر لحظه درگوش تمام حسرتها و آرزوهای برباد رفتهاش زمزمه کرد” فردا زنده میشوم”