با برداشتی از افسانه های مردم مازندارن
فهرست:
-1 گل نار
2 – جوان و کدخدای حيله گر
-3 کدخدا و عزراييل
-4 خروس گمشده
-5 مرد آوازخوان و پلنگ
-6 آدم و گربه و پلنگ
-7 شغال دروغگو
يکی بود يکی نبود
پشت گنبد کبود
مثل هميشه
غير از خدا هيچکس نبود
در زمانهای خيلی خيلی قديم تو يکی از روستاهای سبز و بزرگ مردی زندگی می
کرد که خيلی مهربان بود. زنش هم مثل خودش مهربان و زيبا بود. مثل ماه. ساليان
سال از ندگی آنها می گذشت و آنها بچه دار نمی شدند. اينقدر نذر و نياز کردند که خدا
دلش به رحم آمد و دختر توپول و خوشگل اسمش را گذاشتند گل نار.