PDF نسخه کامل رمان زرپران
نوشته عاطفه منجزی
تعداد صفحه:2876
با فونت درشت مناسب انواع گوشی و تبلت بدون نیاز به هرگونه نرم افزار اضافی
قسمتی از رمان
فرهاد قدمی آنسوتر، موقرانه ایستاده بود، پالتوی بلند تن داشت و دستها را پشت کمر بر هم سوار کرده بود، درحالیکه هدایای تیام را پشت تنش نگه داشته بود. به ظاهر چشمش به اسکوربُرد اعلام اجراها بود، اما همزمان یک چشم و نیمی از شنواییاش در اختیار طلا بود و مکالماتش با دانشجوی کوشایش که تا این مکان تعقیبش کرده بود!
طلا عینک فریم مشکی ظریفش را روی صورت تنظیم کرد و با دقتی دو چندان نگاه موشکافانهای به برگهٔ دست دانشجوی جوانش انداخت و حین پس دادنش به او، جواب داد:
ــ خب، الان بدموقع منو گیر کشیدی، همسرم تازه از راه رسیده و عجله دارم برای دیدن اجرای دخترم! تکالیف دانشگاه رو بذاریم برای وقت مناسب خودش.
ــ استاد خواهش میکنم، خواهش میکنم، به راهنماییتون احتیاج دارم، از روی پیج مجازی دخترتون حدس زدم بشه الان شما رو توی پیست اسکیت روی یخ پیدا کرد، لطفاً قبول کنید یه نگاهی بندازید به مقالهم!
تمام هوش و حواس طلا، به فرهاد بود که تازه از راه رسیده بود، با بستهای از شکلاتهای موردعلاقه تیام در دست و دستهگل کوچکی شبیه به حلقه که دور مچ دست مینشست و احتمالاً آن هم برای تیام بود! اصرار دختر و پاپی شدنش، فرصت پر کشیدن طلا تا رسیدنش به فرهاد را میگرفت و قرارش را میدزدید! سعی کرد وقار و پرستیژ استادیاش را حفظ کند و ناچار برای خلاصی از دست دانشجوی سمجش، چشم دیگری روی عنوان مقاله چرخاند و با ریزبینی نگاه کوتاهی به سرفصلهایش انداخت! داشت دیر میشد و حواسش پرت بود، اساسی! ناچار برای در رفتن از دست دختر، جواب داد:
صدای جیغ های پی درپی و دلخراش زن، هر چند دقیقه یک بار و نامنظم فضای سیاه شب را می شکافت! صدا از داخل وانت قراضه ای بود که با پارچه ای برزنتی برایش حفاظی ساخته بودند.