قسمت اول، سکانس اول: مزرعه ای در حاشیه کویر – نیمروز – خارجی.
در چشم اندازی باز و هموار – دشت خشکی که در دوردست هایش روستایی است کویری، که در پس سرابی انبوه و مواج، به چشم می آید. پاییز است و فصل برداشت محصول و خرمنکوبی.
در متن دشت و در مزرعه ای کوچک و آفتاب سوخته، مرد کویری سیه چرده میانسالی، نشسته بر خرمنکوب و با کسالت و رخوت، به خرمنکوبی مشغول است. کنارتر گورستانی است کوچک، با سنگهایی نشانده بر گورها. هوا گرم است و آفتاب تندی می تابد.
گاه باد گذرنده ای – و انبوه غبار خاک و ساقه های پراکنده گندم که در هوا به هم می پیچند.
مرد برآشفته از آفتاب – عرق کرده و متورم – خسته بر گرده گاو می کوبد و با فریاد بی رمقی که به ناله می ماند – به فرزند جوانش که دورتر با چنگ بلندی، گندمهای کوبیده شده را باد میدهد – می فهماند که گندمها را پراکنده نکند.
خرمنکوبی ادامه دارد که دفعتا مرد با کوفتگی و درد از خرمنکوب به زیر می افتد.
نوجوان رو به سایبان کنار مزرعه میدود – کوزه ای آب می آورد – و آب بر سر و روی او می ریزد…