برگرفته از متن کتاب:
پنج شنبه نهم اوت ۱۹۷۹ (هجدهم مرداد ۱۳۵۸)، ساعت سه و نیم.
بعد از ظهر، من و دوستان و فامیل امین مطمئن شدیم که او گم شده است. همان روز بود که سعید و عبدالله و احمد یک یک اجساد بی نام و نشان سردخانه پزشکی قانونی را دیدند و به من و نرگس، که در راهروی دم کرده و آکنده از بوی داروی ضدعفونی پشت سردخانه ایستاده بودیم گفتند:
– اینجا هم نیست!
من آن روز و حتی روزها و ماههای پس از آن هم نمی دانستم که گم شدن امین چگونه زندگی من، لوبا، دختر «پیتر لیبی» رفیق و همراه دوبچک، گریخته از چکسلواکی، فارغ التحصیل باستانشناسی دانشگاه لندن، کارمند موزه ایران باستان تهران و همسر دکتر امین جلالی را به انقلاب ایران پیوند خواهد زد.
وقتی سعید پسر خاله امین، گفت: «اینجا هم نیست» نگاه من متوجه دهان نیمه گشوده عبدالله بود که چند حرف «مُ – ت- اس» بر آن معلق مانده بود. خواسته بود بگوید «متاسفانه اینجا هم نیست» و خوشحال بود که سعید قبل از او حرف زده است. او نمی دانست همگی ما با همه عشق و علاقه ای که به امین داشتیم، از اینکه امین آنجا هم نبود تاسف می خوردیم؛ چرا که اگر امین آنجا بود حداقل پیدایش کرده بودیم. هیچکدام از آنها نیز نمی دانستند که برای من دشوارتر از گمشدن امین واکنش های غیر عادی بردیا بود. او از جمعه گذشته که بی خبری ما از امین آغاز شد، بی آنکه چیزی بپرسد و بگوید، روز بروز رنجورتر و ساکت تر شده بود…