درباره کتاب لولیتا (ولادیمیر ناباکوف):
این کتاب که در سال ۱۹۵۵ در پاریس (و سپس در ۱۹۵۸ در آمریکا) منتشر شد، یکی از جنجالیترین و در عین حال تأثیرگذارترین رمانهای قرن بیستم است. ناباکوف (۱۸۹۹-۱۹۷۷)، نویسنده روس-آمریکایی، در این کتاب با نثری شاعرانه، طنزآمیز و آکنده از بازیهای زبانی (واژهسازیهای دوگانه، ارجاعات ادبی متعدد (از ادگار آلن پو تا جیمز جویس)) داستانی درباره «عشق بیمارگونه»، «سقوط اخلاقی»، و «قدرت زبان برای اغواگری» روایت میکند. «لولیتا» از زبان اول شخص (هامبرت هامبرت که خود را در زندان مینویسد) روایت میشود و همین زاویه دید باعث میشود که خواننده مدام میان «همذاتپنداری با راوی» و «انزجار از اعمال او» سرگردان بماند. ناباکوف در «لولیتا» به شدت از روانکاوی فروید (که هامبرت بارها به آن طعنه میزند) و «ادبیات تعلیمدهنده» (با پیام اخلاقی مستقیم) فاصله میگیرد و تأکید میکند که «هنر نباید در خدمت اخلاق باشد، بلکه باید در خدمت زیباییشناسی و لذت زیباییشناختی باشد». این کتاب بلافاصله پس از انتشار در فرانسه (و بعداً در بریتانیا و آمریکا) به دلیل موضوع تابوشکن (پدوفیلی) ممنوع شد، اما پس از دو سال در آمریکا با رأی دادگاه عالی (به دلیل ارزش ادبی) آزاد شد و به یکی از پرفروشترین کتابهای تاریخ تبدیل گشت. «لولیتا» نه فقط یک رمان جنجالی، بلکه شاهکاری است درباره «هجرت»، «اندوه غربت»، «آمریکای دهه ۱۹۵۰ (هتلهای بینراهی، راههای شوسه، فرهنگ مصرفی)» و «ناتوانی انسان در رهایی از گذشته». این کتاب در ایران با ترجمههای متعدد (از جمله ترجمه محمدتقی غیاثی با عنوان «لولیتا» و ترجمه ابراهیم یونسی با عنوان «لولیتا») منتشر شده است. اقتباس سینمایی استنلی کوبریک (۱۹۶۲) از این رمان نیز شهرت جهانی دارد. ناباکوف در «لولیتا» نشان داد که میتوان «زشتترین موضوع را با زیباترین نثر» روایت کرد.
این رمان داستان هامبرت هامبرت، استاد ادبیاتِ مهاجرِ اروپایی را روایت میکند که اسیر وسواس عاشقانهای بیمارگونه نسبت به دختربچهای دوازده ساله به نام دولورس هیز (که او «لولیتا» صدایش میکند) میشود. برای نزدیک شدن به لولیتا، هامبرت با مادر بیوه و بیحوصلۀ او، شارلوت هیز، ازدواج میکند و پس از مرگ ناگ