_ خلاصه:
بشیر سالار ملقب به خان دایی
مردی متمدن و جدی که در یک خانواده ی پر جمعیت و گرم زندگی می کنه.کسی که به ظاهر توی باند قاچاق زیر خاکی و عتیقه فعالیت داره.
اما حالا تلما جمشیدی دختر زیبا و باهوشی که به خاطر یه پول هنگفت؛ قراره بره توی لونه شیر واسه جاسوسی!
کسی که قراره همه ی قوانین این مرد جدی رو زیر پا بذاره اما بشیر خان در ازای گذشتن از جون دخترک تصمیم میگیره به جای لو دادن و انتقام از او... ( داستانی مملو از هیجان )
برشی از متن
حس کردم به آخر خط رسیدم.اکسیژنی برای رسیدن به ریه هایم نبود اما من به جای ترسیدن از مرگ؛از این مرد میترسیدم.
از مردی که مطمئن بودم چه حرف میزدم چه نمیزدم زنده از این چهار دیواری بیرون نمیرفتم.
او مرا میان همین عتيقه و زیر خاکی ها چال میکرد!سرم را از تنم جدا میکرد.درست مثل کاری که با...
سینه ام خرخر کرد اما نالیدم:
_و...لم کن.
به جای ول کردن گردن جلو کشید:
_د بکش عقب این لامصبو!
یک سمت مانتوی تنم را میان مُشت بزرگش گرفت و کشید...
آخ امان از نگاه آتشین و وقیحانه ای که روی صورتم چرخید.آخ از دل وحشت زده ی من:
_گ...فتم که اون خالو برداشتم.
سفیدی چشمانش به قرمزی زد و در کسری از ثانیه فیلتر سیگار برگ را زیر گردنمچسباند.
به ولاه که صدای جلیز ولیز گوشت تنم را حس کردم.
سوختم.آتش گرفت تنم
درد در تمام تنم پیچید وقتی از شدت سوزش اشک در چشمانم حلقه زد و فریادی از درد کشیدم:
_آیی خدااا
با غیظ بیشتری صورتش را نزدیک تر کرد:
_کوچولوی احمق!من هزارتا عین تورو روی سر انگشتم میچرخونم!یالا بنال بگو کی تو رو فرستاده؟! کدوم احمقی جرات کرده از خط قرمزم رد شه!ها؟!
درد داشتم.رسیده بودم به ته خط:
_آیی ولم کن.من تلما دختر بهارم!
و اینبار به آنی طی یک حرکت مرا به پشت چرخاند و جفت دستانم را به عقب قلاب کرد.
صورتم را که به زور به کرکره چسباند فاتحه ی خودم را خواندم.
درست کنار گوشم فریاد زد:
جلد اول