مجموعه ۳۰ داستان کوتاه
کیم مونزو در این داستانکها از چراییِ چیزها میگوید. شخصیتهای بختبرگشتهاش، حیران و وامانده، بیدلیل از دلایل میپرسند و از سربیچارگی بهدنبال چاره مشکلاتی میگردند که خودشان باعثوبانیشان هستند.
مونزو بنبستهایی را تصویر میکند که گاهی ساخته ذهناند و سیاهچالههایی که شاید راه گریزی ازشان نیست. طنز، هجو و هزل جاری در داستانهایش نهتنها هیچ گرهای را باز نمیکنند، بلکه حتی کورترشان میکنند، و دلایلی را که منطقاً نباید دلیل باشند با وضوح بیشتری نشان میدهند.
نویسنده در این کتاب نوک تیز قلمش را بر موضوعات متفاوتی کشیده و خراششان داده است، از حماقت مستتر در روابط خصوصی انسانها گرفته، تا بلاهتشان در حوزه اجتماعی، و حتی فانتزیهای ترسناک ذهن خودش از کارتونهای دوران کودکی. تمام قصههای این کتاب به یک سوال اساسی ختم میشوند: چرا؟
از داستان صداقت:
پرستار با هل دادن چرخ دستی بیمارستان که روی سینی مخصوصش یک لیوان آب، یک بطری، قرص، یک دماسنج طبی و یک پوشه قرار دارد، وارد اتاق ۹۳ می شود و میگوید: «عصر به خیر». سپس نزدیک تخت بیماری می رود که با چشمهای بسته و بدون حرکت روی آن دراز کشیده. بی تفاوت نگاهی به بیمار می اندازد. دستورالعملهایی را که پای تخت نصب شده می خواند. از قرصهایی که روی چرخ دستی هستند، یکی را بر می دارد و در حالی که لیوان آب در دست دیگرش است می گوید:
– آقای رودریگس، وقت قرصتونه.
آقای رودریگس نه تکانی می خورد و نه پلک می زند. پرستار ضربه ای به بازویش می زند و می گوید:
– بلند شید آقای رودریگس.
پرستار با ناامیدی محض مچ دست بیمار را می گیرد. نبض ندارد. مرده. قرص را برمی گرداند داخل بطری، چرخ دستی دارو را موقتا می گذارد یک گوشه و از اتاق بیرون می رود. سریع به سمت میز کنترل بال D بیمارستان می دود و آنجا به سرپرستار خبر میدهد که بیمار اتاق شمارهٔ ۹۳ مرده.
سرپرستار نگاهی به ساعت می اندازد و با خودش فکر می کند این بدترین زمان برای مردن یک بیمار است. فقط یک ربع به پایان شیفتش باقی مانده و دلش میخواهد امروز زودتر از روزهای قبل از بیمارستان بزند بیرون، چون دوست پسر یکی از دوستان صمیمی اش می خواهد او را ببیند، آن هم به بهانه حرف زدن در مورد دوست مشترکشان…