مرد جوان دانشجویی که به کمک دوستش شتافته متوجه مشکلاتی ریشهدار در خانوادهی آنها میشود. وی که در کنجکاوی زبانزد است سعی دارد به تمام ماجرا پی ببرد و برای همین منظور، راهی دیار آبا و اجدادی دوستش میشود.
آنجا از مردم محل، داستانهای بسیاری از خونریزی، خیانت و جنایت خانوادهی مالک روستا میشنود که این خانواده گذشتگان فامیل دوستش را تشکیل میدادهاند.
هنوز حس کنجکاویاش ارضا نشده که به وسیلهی خواهر رفیقش از مفقود شدن وی و مطالبی دربارهی شرکتهای هرمی باخبر میشود. او به تهران بازمیگردد، ولی تلاشهایش برای پیدا کردن یار چندساله حاصلی دربر ندارد مگر عشق به خواهر او.
از متن کتاب:
اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم و خودم را خلاص نمایم، می توانم بگویم شخصیتی داشت کم و بیش شبیه تصویری که نادر ابراهیمی در پیشگفتار چهار کوارتت الیوت از مهرداد صمدی به دست می دهد. با این توضیح که تصویری که نادر ابراهیمی به دست داده از بزرگسالی یک نفر است اما او از بیست و هشت سالگی نگذشت نه درست بگویم من ندیدم از بیست و هشت سالگی بگذرد.
ما کودکی و نوجوانی مان را با هم گذراندیم به همین سبب برایم سخت است تصویری از او به دست بدهم. چنانکه او در چشم دیگران ممکن بود باشد. کسی که به طور طبیعی و در هر لحظه و آنی سخت بیقرار بود معلوم است که در سنین شکل گیری شخصیت در نوجوانی چقدر متغیر بوده است. آنچه پس پشت این تغییرات ثابت بود همان بیقراری اش بود و علاقه عجیبش به هنر و خلاقیت هنری. من اسم بسیاری از مکاتب هنری و آثار ادبی و بصری و نمایشی گونه گون را نخستین بار از او شنیدم. الان هم که سالیانی از ماجراهای من با او گذشته است تصور می کنم بسیاری از این چیزها را از چشم او می بینم، از افقی که او برایم گشود.
از اوایل نوجوانیمان دقیقتر بگویم از سال دوم راهنمایی شروع کرد به شعر گفتن. کسی جدی نمی گرفت ولی خودش سخت جدی می گرفت. با اینکه در همان سن خودآگاهی غریبی داشت به اینکه آنچه می نویسد و می سراید، چیزی جز مشتی شعرهای بچگانه نیست. حق می دهم این سوال برایتان ایجاد شده باشد که وقتی می دانست کارهایش جز تجربه هایی کودکانه نیست، چگونه آنها را اینقدر جدی می گرفت…