اولین داستان این مجموعه، «ذرّه ذرّه ها»، داستانی است که تمام عناصر یک داستان خوب را در خود جای داده است. این داستان مانند بسیاری از داستان های حیدری از گرانی و ظلم و ستمی که بر مردم اعمال می شود، از طعم آرزویی آدم ها، بخصوص زن ها، که حسرت یک غذای درست و حسابی و خوردن میوه به دلِ آن ها مانده است سخن می گوید. در اپیزود دوم، دوربین حیدری، دلتنگی های خاور را نشان می دهد که وجودش پر از سوگ و عزای عزیزان است. او سکوت و سکون خانه ها را مانند آدمی توصیف می کند که انگار دارند با دقت به چیزی گوش می دهند. در اپیزود سوم، او بیکاری و بیهودگی را در بازی کِل و بَرد و قتور بازی دختران و تله زدن پسرها نشان می دهد.
در اپیزود چهارم از کُشتی گرفتن و لجبازی بردی و امیر آقا و شرط بندی آنها سرِ چند کیلو میوه، و از خنکای بادی که مانند عزیز از سفر برگشته ای است سخن می گوید. در اپیزود پنجم، از بی اعتقادی و بی ایمانی پیرمرد، «گل محمد» که دیگر دست و دلش برای نماز خواندن نمی رود و انگار چیزی را گم کرده است حرف می زند. در اپیزود ششم، درباره زن ها و حرف هاشان درباره بیماری و بی اعتقادی گل محمد سخن می گویند. در اپیزودهای هفت و هشت، از بازی کِل و بَرد و باز هم از سوگ و دلتنگی خاور سخن می گوید. در اپیزودهای بعدی که آخرین آنها اپیزود یازده است، از بی اعتقادی گل محمد و کَنده شدن او از زندگی سخن می گوید.